(این غزل را تقدیم می کنم به همشهری های خوبم)
اشتیاق
یاد آن روزی که من، هم آن صنوبر داشتم دیده ی خودرا به رخسارش، منورداشتم
گاه چندی می شدم، محروم از دیدار او از فراقش غصه بر دل دیده ی ترداشتم
گـاه دزدانهِ سـر کویش، کمین کردم ولی یک نظر از دور یا نزدیک در سر داشتم
دیدنش چون آب شورو،تشنه ی محتاج آب هرچه می نوشیدم ازآن میل دیگر داشتم
روزها بگذشت و ما را،دلخوشی دیگرنبود غیرِ آنساعت که،درخاک رهش سرداشتم
گـرگــذارم سر بـه زانو، درخیال روی او دل دراین سودا که،این حالت مکرّر داشتم
یک نسیم از جَعد او،درخاطر من می وزید حالتِ بوی خوشی چون مشک وعنبر داشتم
گاه هـا اندیشه اش فکر مـرا مشغول داشت درفراقش روزوشب،من حال دیگر داشتم
حالت «مـمتاز»مجنون وتوهستی لیلی ام
گاهی ازمجنون فزون تردیده ی ترداشتم